شمارهٔ ۳۴۱
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
تا نسازی با جفا کی مشکلت آسان شود
غنچه تا بر خود نپیچد کی لبش خندان شود
میکند کوچک بزرگان را تلاش سروری
خویشتن را بحر چون بالا برد باران شود
ذوق عریانی چو یابی تن بپوشش کی دهی
راز رسوا گشته نتواند دگر پنهان شود
بسکه میریزد عرق از شرم عکس خویشتن
دور نبود خانه ما آیینه ها ویران شود
اشک ریزم تا زخواب ناز چشمی واکند
ابر گریان بعث خندیدن مستان شود
سیر میگردد ز عمر خویش از بس ناله ام
هر که واعظ یک نفس در کلبه ام مهمان شود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş