شمارهٔ ۳۶۹
ق قدسی مشهدی
0
Altın Yaprak
خضر اگر آب حیات آورد خون دانسته ام
هرچه پیش آمد ز بخت واژگون دانسته ام
روز از روزم بتر شد شوق بر شوقم فزود
هرچه ناصح خواند در گوشم فسون دانسته ام
دید اندک گرمی ای از غیر از من پا کشید
دوست از دشمن نمی داند کنون دانسته ام
تا دماغم را سر زلفت پریشان کرده است
عقل اگر کرده ست تدبیری جنون دانسته ام
از دل من بهر دلهای دگر غم می بری
از دلم این غم نخواهد شد برون دانسته ام
با غم دنیا غم دوری ندارد نسبتی
می کند قدسی مرا این غم زبون دانسته ام
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş