شمارهٔ ۳۶۹
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
آه من یک روز بر گردون علم خواهد کشید
صفحه دل را به درد و غم رقم خواهد کشید
می کشم دردی و می دانم که از شهر وجود
ناگهان رختم به صحرای عدم خواهد کشید
همچو نقطه گردش پرگار غم تا کی مرا
در میان حلقه رنج الم خواهد کشید
دل غمت را می کشد روزی شود زین غم هلاک
حد دل پیداست گو تا چند غم خواهد کشید
عاقبت از سوز دل چون شمع سر خواهد نهاد
تا چه غایت جان من جور و ستم خواهد کشید
امشب آسودم به کویت من ولی خاک درت
ز آه من دردسری تا صبحدم خواهد کشید
… …………………………ولی…
تا قیامت بار منت زان کرم خواهد کشید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş