شمارهٔ ۳۷۷
ق قدسی مشهدی
0
Altın Yaprak
کرده تا عشق تو چون نقش قدم پامالم
هیچ کس نیست که حسرت نخورد بر حالم
در بیابان بلا گو مدد خضر مباش
غم به هرسو که روم می رود از دنبالم
چشم مشتاق و حیا قفل زبان می گردد
صد سخن در دل و پیش تو ز حسرت لالم
خواری عشق چنانم ز نظرها افکند
که در آیینه نیاید به نظر تمثالم
چون نهالی که موافق فتدش آب و هوا
هست در عشق به از سال دگر هر سالم
من مجنون چو به صحرا روم از شهر آیند
آهوان تا در دروازه به استقبالم
شمع را رقص نماید تپش پروانه
آشنا کاش ز بیگانه بپرسد حالم
قید جاوید مرا قوت پرواز دهد
ترسم افتم ز هوا گر بگشایی بالم
نکند همتم اقبال سوی بخت بلند
ورنه پستی نبود قاعده اقبالم
نه چو جم جام شناسم نه چو خضر آب حیات
کرده خونابه کشی از همه فارغ بالم
قدسی از ناله ماتم زدگان یابم فیض
هرگز از جا نبرد زمزمه اقبالم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş