شمارهٔ ۴۱۷
ق قدسی مشهدی
0
Altın Yaprak
تا به کی چون ماه در مشکین نقاب افروختن
زلف یک سو کن که بیند آفتاب افروختن
بس که اشک گرم از دامان مژگان ریختم
عرف شد در عهد ما آتش ز آب افروختن
هرکه از عشق منش پرسد کند انکار لیک
می کند خاطرنشانش در نقاب افروختن
ما چو خم از باده لبریز و همان بر حال خویش
تنگ ظرفان و به یک جام شراب افروختن
بی مه روی تو باشد کار ما شب تا به روز
از هجوم اشک مژگان چون شهاب افروختن
بی مه روی تو باشد کار ما شب تا به روز
از هجوم اشک مژگان چون شهاب افروختن
یافتی در بزم وصلش راه قدسی زیبدت
آتش غیرت به جان شیخ و شاب افروختن
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş