غزل شمارهٔ ۴۱۷
ک کلیم
0
Altın Yaprak
جذبه ای خواهم که از خود نیز روگردان شوم
هرکجا آیینه ای پیدا شود پنهان شوم
رنگ آبادی ندارم خانه بی صاحبم
گر خریدارم شود سیلاب آبادان شوم
قرض دار روزگارم خاطرم زان شاد نیست
چون حباب ار وام هستی پس دهم خندان شوم
ناوک بیداد دوران را نشان باید شدن
آنچنان مگذارم ای غم از نظر پنهان شوم
تا به کی باید به خلقی مختلف یک رنگ زیست
یک نفس آیینه گردم یک زمان سوهان شوم
کسر حرمت بار می آرد شکستن نان خلق
عزتم گردد طفیلی هرکجا مهمان شوم
قدرتم غالب حریفی را نمی داند که چیست
صد تعدی می کشم از حسن اگر طوفان شوم
هم کهن شد هم مکرر جامه ناموس و ننگ
گر دلم خواهد لباسی نو کنم عریان شوم
خواهم از روی تنگ دادن به تاراجش کلیم
فی المثل گر پاسبان چشمه حیوان شوم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş