شمارهٔ ۴۵۹
ق قدسی مشهدی
0
Altın Yaprak
چون سراپا همه را هست به سوداش سری
صد کمروار سرین بسته به موی کمری
یا خیال رخ خود را پی دلها بفرست
یا چو آیینه به روی همه بگشای دری
عیش ما خوش که درین باغ تسلی شده ایم
چون گل و لاله به چاک دل و داغ جگری
من هم امید به شمشیر تو دارم تا کی
همچو مرهم کشم آزار ز زخم دگری
کمرش برده دلم را ز میان رخ و زلف
موی زلف و مژه داغند ز موی کمری
نفسم سوخته چون لاله به دل گریه کجاست
که ضرورست لب خشک مرا چشم تری
منشین بی نفس گرم که در مزرع عشق
کام صد خرمن امید برآرد شرری
رفت چون نرگسم ایام به کوری که مرا
مدت عمر نیرزید به مد نظری
لای خم را چو قدح جمع کنم در ته چشم
که خبر می دهد این صندلم از دردسری
کرده ام خاک دو عالم به سر خویش و هنوز
ننشسته ست غبارم به دل رهگذری
خار آن بادیه در دیده من باد تمام
که ز شوق کف پایی نخلد در جگری
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş