شمارهٔ ۴۵۹
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
چو خط بر من کشیدی چشم دارم
که برگیری و خوانی ماه وارم
مرانم سرزده چون خامه از پیش
که سر برخط فرمان تو دارم
ز جامت جرعه ای برخاکم افشان
عزیزم کن که در دور تو خوارم
مرا از ساغر لعلت می یی ده
که چشم شوخ تو کشت از خمارم
دمی از عمر ماند و همدمی نیست
که پیش او دمی با جان بر آرم
تنم گر چه پی یی و استخوانی ست
به پیمان چون کمانت استوارم
اگر بی تو دمی از من برآید
دمم گیرد که آن را دم شمارم
چو گرد از خاک من گردون بر آرد
به گرد کوی تو گردد غبارم
شبی بر خلوت تاریک ناصر
گذاری کن ببین چون می گذارم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş