شمارهٔ ۸۵
ق قدسی مشهدی
0
Altın Yaprak
از پریشانی اگر حاصل شود کامم رواست
در خم زلفت دلم را شانه محراب دعاست
گرچه دست کوتهم بیگانه است از گردنت
همتی دارم که با سرو بلندت آشناست
میرم از غیرت چو چشم حسرتم در بر کشد
خاک راهت را که چشم توتیا را توتیاست
دست در زلف تو دارم چون توانم بود امن
بر تنم هر تار پیراهن به جای اژدهاست
مردم چشمم پریشانند از بی طاقتی
تا دلم را دست بی تابی در آن زلف دوتاست
با خیال خاک پایت الفتی دارد از آن
مردم چشم مرا صد چشم حسرت در قفاست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş