قرآن که بهین کلام خوانند آن را جا جای نه بر دوام خوانند آن را در خط پیاله آیتی هست ز لطف کاندر همه جا مدام خوانند آن را
تا توانی زکس امید مدار زانکه کس لهو را به غم نفروخت زانکه از پیش شمع پروانه روشنایی امید داشت و بسوخت…
غنچه گر پیش آن دهن خندد بر بتر جای خویشتن خندد به شکر خنده گر گشاید لب مغز در استخوان من خندد…
هین در فکن به جام شراب مغانه را پرنور کن ز قبله زردشت خانه را سرد است گرم کن ز تف آتش شراب این هفت سردسیر خراب زمانه را…
نزدیک شد که زلزله ی صدمت فنا اجزای کوه را کند از یکدگر جدا رسمی درین حدود مجوی از بقا که هست قصر بقا ازان سوی دروازه ی فنا…
یک نرگس تر چو چشم تو دیده نشد یک سرو چو قد پسندیده نشد شوریده شده ست زلف تو بر رویت وان کیست که بر روی تو شوریده نشد
دم او زنده کند مرده از انک هست با روح برابر باده تو نمازی به ریا برده و ما سجده برده به سوی هرباده…
چند از پی نان برپا در پیش کسان چون خوان خاینده هردونی چون گوشت برای نان ای روبه پرحیلت تا کی چو سگان جویی از بهر یکی من نان دوری زیکی منان…
از بهر من ار به خلد جایی سازند ور نیز به دوزخ وطنی پردازند من فارغ از آنم که اگر دانندم از دوزخ او جنتم برون اندازند
در این دوران تنی محرم نیابی لبی خندان دلی خرم نیابی همی خور عشوه این چرخ بدمهر کزاین آیینه الا دم نیابی…
زهی صیت عدلت همه جا گرفته مقامت محل ثریا گرفته زکلک سیه فرق زر چهره ی تو جهان جمله لؤلوی لالا گرفته…
من می خورم و هر که چو من اهل بود می خوردن من به نزد او سهل بود می خوردن من حق ز ازل می دانست گر می نخورم علم خدا جهل بود
در حق من ز حادثه نامهربان تری وز دشمنان من به یقین بدگمان تری بدعهدتر بسی ز جهانی و زین سبب از پیش من بسی ز جهان هم جهان تری…
دو عالمی تو و خود را نکو نمی داری تو را رسد به جهان سرکشی و جباری همت ز عالم امرست جان بی ماده همت ز عالم خلق است جرم مقداری…
پارم گل و لاله بستر و بالین بود جایم به میان نرگس و نسرین بود واکنون شده ام چو غنچه از دلتنگی امسال مرا گلی که نشکفت این بود
15 / 62 gösteriliyor