شمارهٔ ۲
س سراج قمری
0
Altın Yaprak
کسی کاو عقل دور اندیش دارد
همیشه می به نزد خویش دارد
بجز خون رزان مرهم نجوید
کسی کاو دل زگردون ریش دارد
سرمن خاک آن کاین راه ورزد
دلم قربان آن کاین کیش دارد
حدیث عقل کمترگو که از عقل
حدیث باده لذت بیش دارد
در این کژدم صفت طاس نگون سر
که در هر دل زغم صد نیش دارد
بود سودای فاسد گرکسی را
غم عقل صلاح اندیش دارد
سبک باید که مردم کار راند
که روزی بس گران در پیش دارد
زتو گر زشت و گر خوبت سرشتند
همان آید که دی برتو نوشتند
نباتی چو خط تو بستان ندارد
مذاق لبت شکرستان ندارد
همهآنیو ملک خوبی تو داری
تو این داری و جز تو کسآنندارد
چو گردون نیی زانکه کین تو پیدا
چو روز است و او مهر پنهان ندارد
خضر همچو خضرای دمنه بود خوار
اگر از لبت آب حیوان ندارد
بران آب حیوانت شوق سکندر
چو ظلمات زلف تو پایان ندارد
چو دل جانت ندهم که حاجت نداری
که تو جان محضی و جان جان ندارد
چو خاموش باشی برد ظن همه کس
که دندان چون گوهرت کان ندارد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş