شمارهٔ ۵
س سراج قمری
0
Altın Yaprak
جام زرین فلک سیم پرا کند به صبح
جام زرکش به صبوحی زکف سیمبران
می خور از کاسه به حدی که اگر خاک شوی
مست گردند ز بوی گل تو کوزه گران
شعله آتش می را چو مغان سجده گزار
باشد آهی بود از سینه ی پرخون جگران
قدح می همه بر کف نه وبردیده بنه
تو چه دانی مگر از جور جهان گذران
خاک در چشم کش از عبرت ازیراک دراو
ریزریز است چو سرمه تن صاحب بصران
شکرین است نبات زمی از بس که مزید
لب شیرین سخنان ودهن لب شکران
هنر اکنون همه از خاک طلب باید کرد
زانکه اندر دل خاک اند همه پرهنران
از گرانجانی خود همچو قدح سرسبکم
بر کفم نه سبک ای ساقی ازان رطل گران
دور این گنبد گردان چو میم کرد خراب
شب شده روز من از صحبت این بدگهران
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş