شمارهٔ ۷۴ - بی وفا
ع عبدالقادر گیلانی
0
Altın Yaprak
بی وفا یارا چنین تا کی جفا کاری کنی
نیست وقت آن که به یک خنده وفاداری کنی
این چه قسمت باشد ای بی رحم انصافی بده
بر من مسکین ستم با دیگران یاری کنی
با وجود مردم دیگر نمی دانم چرا
میل دایم جانب رندان بازاری کنی
وقت آن آمد که دستی بر دل زارم نهی
خون شد از دست تو دل تا چند خون خواری کنی
خانه دل گر فرو ریزد ز یاد روی توست
سهل باشد هر عمارت کش تو سرداری کنی
شیون و زاری مکن محیی دگر کآن سنگ دل
جور افزون می کند هر چند تو زاری کنی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş