شمارهٔ ۳۸ - شام بشارت
ع عبدالقادر گیلانی
0
Altın Yaprak
تو لذت عمل را از کار زار ما پرس
آیین سلطنت را از حال زار ما پرس
آن لذتی که باشد از اشتهاد صادق
شام بشارت وصل از روزگار ما پرس
مجنون عشق ما را از باغ و راغ کم گوی
از وی تو سور جوی و بوی بهار ما پرس
از خان و مان وهرکس کردم خراب او را
من بعد اگر بخواهی اندر دیار ما پرس
هر شب ز لطف پرسم احوال تو چگونه است
ذوق خطاب ما را از دل نگار ما پرس
بر تربت خراب عشاق ما نظر کن
واز ذره ذره خاکش تو انتظار ما پرس
عاشق نیی چه دانی درد فراق ما را
رو رو تو این مصیبت از سوگوار ما پرس
عاشق که از غم من کاهیده گشت و جان داد
این مرغ زار او را از مرغ زار ما پرس
تو صاف دل چه دانی نالیدن سحرگه
آیین دردمندی از درد خار ما پرس
دل از غم دو عالم فارغ کن و پس آنگه
آنی به پیش محیی از لطف یار ما پرس
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş