شمارهٔ ۶۱ - نشان یار میجویم
ع عبدالقادر گیلانی
0
Altın Yaprak
به خود مشغول می گردم که از خود یار می جویم
گهی در دل گهی در سینه افگار می جویم
دمی کو هست پیشم تا نگردد هیچکس آگه
همی گویم نشانش از در و دیوار می جویم
ببین در سر چه ها دارم زهی فکر محال من
ره و رسم وفا زان کافر خونخوار می جویم
ترا از من همی جستند مردم پیش از این اکنون
همی گردم به هر جانب ترا ز اغیار می جویم
به بوی تو دل صد پاره من ماند در بستان
کنون هر پاره آن از سر هر خار می جویم
چنان شد کشتی محیی که گر یک دم شود غایب
همان ساعت نشان او ز پای دار می جویم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş