شمارهٔ ۹۵
ح حاجب شیرازی
0
Altın Yaprak
ای آستانت خلد مخلد
وی پاسبانت عقل مجرد
اندر جنابت جیش معظم
وندر رکابت جند مجند
مبنای عزمت به از سکندر
کز دست بنهاد سدی مسدد
تا شبنم فیض باری به رویش
بشکفت در باغ ورد مورد
از قید و بندم دشمن مترسان
شیر است در بند باز است مردد
متروک کردی زایمای ابرو
با بی کمانی تیغ مهند
از صلح پیچید هر جنگجو سر
در شرع عشقش باید زدن حد
فرقی که ساید بر مرقد تو
فرقی ندارد از فرق مرقد
فخر از تو دارند جد و اب و ام
مجد از تو یابند ام و اب و جد
شق حجب کرد انگشت حاجب
شق القمر کرد گردست احمد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş