شمارهٔ ۳
ص صابر همدانی
0
Altın Yaprak
ندهد دست اگر دولت دیدار مرا
آخرالامر کشد دوری دلدار مرا
پیش نگرفتم اگر راه بیابان جنون
زلف زنجیروشت بود نگهدار مرا
قدر حسن تو ز مشتاقی من شد معلوم
گرچه دانم نبود پیش تو مقدار مرا
نزدم بیهده اندر ره عشق تو قدم
سیرها گشته در این راه پدیدار مرا
شد چو منصور دگر راز من از پرده برون
دار کوتا که رها سازد از این دار مرا
من ز خاک قدمت کحل بصر خواهم کرد
فرصتی گر بدهد ایزد دادار مرا
صابرا چون دهن یار شد این قافیه تنگ
نه عجب پاره شد ار پرده پندار مرا
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş