شمارهٔ ۴۴
ص صابر همدانی
0
Altın Yaprak
تو را گفتم که همچون جان شیرین همدمم باشی
نه با اغیار بنشینی و سر بار غمم باشی
سخن با چهره ی بگشاده گو ابرو مکش در هم
چرا تا ماه شادی مانده ماه ماتمم باشی
ز مجرم نقطه ای بر دار و ما را محرم دل کن
چرا مجرم شوی تامیتوانی محرمم باشی
در این عالم به محبوبت سپردم تا تو نیز ایدل
در آن عالم گواه صادق این عالمم باشی
درآ در رشته نظم ای مرا اندیشه روشن
که روزی ترجمان روزگار مظلمم باشی
تو را ای کاخ صبر آباد کردم تاشدم صابر
که در راه محبت تکیه گاه محکمم باشی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş