از بس به فلک فغان رسیده است مرا بر لب ز غم تو جان رسیده است مرا گیری اگرم دست در امروز بگیر چون کارد به استخوان رسیده است مرا
پس از سی سال رنج و آزمایش که دادم امتیاز مغز از پوست مرا بی شک یقین گردید حاصل که صد دشمن نمی ارزد به یک دوست
یک عمر به سر بردیم با ناله و افغان ها ما در سر کوی دوست بلبل به گلستان ها حسنی که بود در عشق بی طعنه و بهتان نیست خوش آنکه نیندیشد از طعنه و بهتان ها…
طفلی که هنوز باید او شیر خورد غازی نبود که زخم شمشیر خورد هر کار ز دست اهل آن میآید هر مرغ نمی تواند انجیر خورد
مفتیان شهر را گر چشم ظاهر روشن است ما ارادت پیشه گان را چشم خاطر روشن است آسمان گر روز و شب روشن بود از مهر و ماه بزم ما از روی باران معاشر روشن است…
بی علم کسی بود که نا اهل بود دانستن علم و معرفت سهل بود این نکته مبرهن است نزد همه کس دانستن هر چیز به از جهل بود
در آ به بزم محبت که هر چه هست اینجاست مقام وحدت مردان حق پرست اینجاست در این مقام اقامت گزین که بر رخ خلق خدا دری که گشود و دگر نبست اینجاست…
عاشقی کار طفل یکشبه نیست حسن عشق این بود که ملعبه نیست نشود قطره تا به یم واصل آگه از آن مقام و مرتبه نیست…
درد سر هجر از سر ما کم شدنی نیست آنگونه که وصل تو فراهم شدنی نیست دل بی تو بدنیا نتوان بست و نبندیم بنیاد سر آب که محکم شدنی نیست…
هر که آمد در جهان پست و رفت رشته الفت ز ما بگسست و رفت مرگ صیاد است و صیدش آدمی است کو که زین صیاد سالم جست و رفت…
یار رقیب دیده سزایش ندیدن است دندان کرم خورده علاجش کشیدن است باید که عضو عضو تو کوشند بهر شکر آن سانکه شکر گوش نصیحت شنیدن است…
سرکشی چندان که از تقدیر کردن مشکل است کار با یاران بی تدبیر کردن مشکل است گر شوی چون آه سرد شب نشینان گرم سیر بر دل سنگین دلان تاثیر کردن مشکل است…
هر کجا هست دل آزار دل زاری هست پای مگذار در آنجا که دل آزاری هست شود از مرغ هوا قدرت آزادی سلب اندر آن باغ که صیاد ستمکاری هست…
چه شد که کشور ما وادی خموشان است مگر که پنبه به گوش سخن نیوشان است اگر ز جهل خود از علم و معرفت دوریم نه جای شکوه که این مزد سخت کوشان است…
آن چشم مست را که دو صد چشم در پی است هر فتنه ای که هست به زیر سر وی است مهرت بعضو عضو من ای ماه مهر خوی آنسان گرفته جای که چون نشأه در می است…
15 / 62 gösteriliyor