شمارهٔ ۴
ص صابر همدانی
0
Altın Yaprak
جلوه گر خواهی چو در آیینه روی خویش را
در ضمیر ما ببین روی نکوی خویش را
ظاهر و باطن نکویی را دریغ از ما مدار
گل دریغ از کس ندارد رنگ و بوی خویش را
عقده از زلف تو بگشود و بکار من ببست
تا بدست شانه دادی تار موی خویش را
منکه دل بود از برایم چاره جو در هر غمی
گم براه عشق کردم چاره جوی خویش را
هرکسی را نفس می باشد عدوی جان ولیک
وای بر آن کس که نشناسد عدوی خویش را
یک در از جنت به روی خویشتن بگشاده است
آنکه عمری داشت نیکو خلق و خوی خویش را
گر کسی بر خرمن مردم چو موران داشت چشم
کی تواند بست پای هرزه پوی خویش را
نیک و بد چون ثبت می گردد به دیوان عمل
به که بربندی زبان یاوه گوی خویش را
آرزوی مهر صابر از کسی در دل مدار
ورنه خواهی برد در گور آرزوی خویش را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş