شمارهٔ ۹
ص صابر همدانی
0
Altın Yaprak
دیدم چو باغ دل را بی عارضت صفا نیست
گل گفتمت ولیکن گل چون تو بیوفا نیست
بنشین ببزم اغیار چون گل که در بر خار
زیرا که از تو ای یار این شیوه خوشنما نیست
من نیستم چو بلبل کز غم کنم تحمل
زیرا که موسم گل گلچین یکی دو تا نیست
شد هرکه بر تو مایل کی گردد از تو غافل
چون در قلمرو دل غیر از تو دلربا نیست
فیض دمت نهانی بر تن دمیده جانی
چون نکهتی که آنی از برگ گل جدا نیست
من آنچه از غم عشق دیدم بعالم عشق
جز نزد محرم عشق اظهار آن بجا نیست
گیرم ز بی حضوری سر زد ز من قصوری
دوری مکن که دوری دیگر به ما روا نیست
صابر وصال یاران حیف است مغتنم دان
همواره در گلستان گل زیردست و پا نیست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş