شمارهٔ ۶
م مجد همگر
0
Altın Yaprak
جانا اگرت در دل زایزد خبری مانده ست
بخشای بر این بیدل کز وی اثری مانده ست
چون بیخبران ما را مگذار در این سختی
گر در دل سنگینت زایزد خبری مانده ست
چون نیست امید وصل آخر نظری فرمای
کز حاصل عشق ما این یک نظری مانده ست
جان خواسته ای از من زان می نکشم پیشت
کز باقی جان در تن بس مختصری مانده ست
از جام لبت ما را بنواز به یک جرعه
کآخر ز نصیب ما در وی قدری مانده ست
تو کار مرا در عشق خواهی سر و سامانی
در دور تو خود کس را سامان و سری مانده ست
گفتی که به غم خوردن الحق جگری داری
با خوی جگرخوارت ما را جگری مانده ست
می ناز به نظم من زیرا که همی نازد
هر جا که به عالم در صاحب نظری مانده ست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş