بخش ۱۷ - حکایت
ح حزین لاهیجی
0
Altın Yaprak
شنیدم که رندی به امید سود
پدر مرده ای را پسر خوانده بود
طمع دوخت چشمش به مال یتیم
پسر را بپرورد رند لییم
چو بگذشت سالی بران بیش و کم
گرفت آن پسر پیش راه ستم
ره راست بگذاشت آن کج نهاد
برافراشت رایت به فسق و فساد
به هم بر زد از فتنه آن شهر و کوی
که بیدادگر بود ناپاک خوی
دغلباز اوباش را مات کرد
مساجد ز شومی خرابات کرد
به ده روز مال پدر را بخورد
پدرخوانده را هم زدی دستبرد
طمع پیشه را خانه چون پاک رفت
یکی دخترک داشت دردانه سفت
پس آنگه زن رند را هم نهاد
کشید از زن و در کنیزک فتاد
دل از نیک بختی چنان کنده بود
که ابلیس در حیرت افکنده بود
ازو خانه رند بر باد شد
فتور هلاگو به بغداد شد
ز تاراج او گشت بیچاره عور
ز دهشت دلش خون و از شرم کور
شد از بار غم سرو قدش دو تا
به مرگ خود آن مبتلا شد رضا
ببوسید پای پسر منحنی
که پیر منی مقتدای منی
منت گرچه پرورده ام ای جوان
حق تربیت از تو دارم به جان
طمع کرده بودم ز نخلت ثمر
ولی از تو گشتم به عالم سمر
به آن مرده ریگ تو بستم طمع
تو بستی چو پاکان مرا بر ورع
طمع در رگ و ریشه من نماند
که دنیا در اندیشه من نماند
ز فسقت نه زن نه کنیزک مراست
وگر قصد این بنده داری رواست
اگر پیر من بود عیسی صفت
نیارست کردن چنین تربیت
درخت طمع کندم از بیخ و بن
چو من صلح کردم تو هم صلح کن
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş