بخش ۳۱

ح حزین لاهیجی
0 Altın Yaprak
آخرت جنت است یا نار است کشته ات یا گل است یا خار است دو بود هر یکی ز جنت و نار گر که اهل حقیقتی هش دار آنچه معقول از جنان باشد آن بهشت مقربان باشد حظ عقلی که بعد ازین دنیاست جاودان جنت ذوی القرباست ناشی از علم و معرفت باشد لذت آن مشاهدت باشد لذتی چون شهود عقلی نیست ذوق عقلی گواه این معنی ست کنه آن را به وصف نتوان یافت سندس آری ز پشم نتوان یافت هست محسوس جنت دومین بر اصحاب قرب و اهل یقین حس ایشان نماید ادراکش کند احساس کی هوسناکش دلگشا جنتی ست بی پایان متحیر شود خیال در آن عین حس قوت خیال شود متجسم در آن مثال شود یافت قوت در آخرت چو خیال حشم نفس و قدرت متعال علمها در نظر عیان گردد هر چه خواهش کنی چنان گردد هرچه لذت بری ز حور و قصور همه موجود باشد و مقدور گر تو حس خیال بشناسی زان قویتر نیابی احساسی می شود بذر این بهشت خیال خلق نیکو و صالح اعمال انبیا شمه ای از آن گفتند مجملی گوهر بیان سفتند گر ببینی مآثر نبوی شودت نور چشم و عقل قوی هکذا النار قسمت قسمین کشفت کلنا برای العین زان دو یک نار نار معقول است که به اهل نفاق موکول است متکبر وقود آن باشد خانه سوز مکذبان باشد خوانده در وحی نار موقده اش جا به جیب وکنار افیده اش وان دگر نار نار محسوس است متجسم همیشه ملموس است تف این شعله جسم و جان سوزد چو خس ابدان کافران سوزد هر دو در عالم خیال بود متجسم در آن مثال بود گرچه معقول گفتم اول را بشنو اکنون ز من مفصل را عقل و حس را به هم نباشد کار این به نسبت بود شگفت مدار آنچه معقول گفتمش نسبی است به تبع فرع عالم عقلی ست منشا ءش فقد عقل و انوار است عدم علم و کشف اسرار است خواه از انکار و جحد خیزد آن یا به حرمان ز دولت عرفان ترک فعل است سلب امدادش فقد علم و حصول اضدادش عدم قوت هیولانی وآنکه جهل مرکبش خوانی اعوجاج سلیقه راکاسد وان رسوخ عقاید فاسد سلطنتهای نفس اماره دلخوریهای حرص بیچاره دل بی علم و معرفت دل نیست کالبد بی کمال سوختنی ست بی هنر دان درخت بی مایه نی ثمر نی خواص نی سایه خشک چوبی تهی پر از کژدم چه کنی گر نسازیش هیزم المی را که در جزا بیند المی سخت و جانگزا بیند عالم عقلیش اگر گفتم حکمت مخفی از تو ننهفتم در تقابل به جنت عقلی از تشاکل به لذت عقلی الم و لذت از مشاکلت است نسبت عقل از مقابلت است چون الم با عدم رجوع نمود متصورعدم بود ز وجود جنت و نار مکتسب باشد صورت رحمت و غضب باشد الم است آن ولی شعورش نه خبری از خود و قصورش نه این دو گر در هلاک مشترک است لیک آسوده هر یکی ز یک است آن بلاهت به از فطانت توست وجع این به از امانت توست وان دگر دوزخی که محسوس است عالم حسرت است و افسوس است در جدایی ز الفت دنیا وز تعلق به این فریب سرا رنج فقدان او فروگیرد که به هر دم به صد الم میرد ارتکاب قبایح اعمال اعتیاد کواذب اقوال ملکات ردیه اخلاق دل نهادن به خلق از خلاق انبعاث فساد شیطانی احتلام نظام سلطانی همه در نفس مرتسخ گشته به دو صد مار و مور آغشته نفس چون گشته است کاسب آن صوری برزند مناسب آن متجسم شود در آن عالم صور جمله بی زیاده وکم هر که امروز در مظالم مرد رفت و با خویش دوزخی را برد آنچه نفس غریزیش خوانی آن چو افلاج دان و بی جانی خود به خود برفروختی دوزخ از هلاک و گناه یوم نفخ این تمکن چو نقش پیدا کرد نتواند که ترک انشا کرد هست پیوسته تلخ کام از وی متأذی بود مدام از وی این چنان است کاندرین مرصد نفس را چون مصیبتی برسد هر زمانی که آن خطور کند سلب آسایش و سرورکند متأذی شود غم آلوده زهر جانکاه غصه پیموده نتواندکه یاد آن نکند دل از آن بار غم گران نکند لیکن اندر شواغل دنیا یاد از آن محنت آید احیانا شودش بعد یک دو لمحه ذهول دل به کار دگر کند مشغول آخرت عکس این جهان باشد از شواغل نه این نه آن باشد عدم شاغل و صفای محل قوت نفس و اجتماع جمل ره ندارد در آن فراموشی نه خمار و نه خواب و بی هوشی می نگنجد هناک راح به روح نه سواد شب ونه فتق صبوح لاجرم تلک اجتباه معک آلم النفس قسط لاینفک لیک از آنجا که نیست این شبهات نفس را عین سنخ جوهر ذات عقل آزادی احتمال دهد گر خدا خواهد انفعال دهد

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.