شمارهٔ ۱۰۴
ح حزین لاهیجی
0
Altın Yaprak
در کوچه آن زلف مده راه صبا را
آشفته مکن مشت غبار دل ما را
محروم گلستان نبود مرغ اسیرم
تا سوی قفس راه نبسته ست صبا را
جز ناز تو کز لطف دهد تن به نیازم
با شاهکه دیدهست هم آغوش گدا را
مغروری شمع تو به حدیست که در بزم
پروانه سوزش ندهد بال هما را
گشتند ز حسن تو تسلی به تجلی
کوته نظران مهر گرفتند سها را
خوبان چه گروهید که با دعوی انصاف
در شهر شما کس نخرد جنس وفا را
ظالم برسان مژده گر افتاد گذارت
از کوی کسی کش سر ما نیست خدا را
پیچیده حزین غلغله در گنبد گردون
از بس که رسا زد نی کلک تو نوا را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş