شمارهٔ ۱۱۶
ح حزین لاهیجی
0
Altın Yaprak
شایدکه دهد آگهی از بوی تو ما را
دیشب سر ره تنگ گرفتیم صبا را
با سینه افروخته آغوش گشادیم
کای دیده به راهت دو جهان بی سر و پا را
دیری ست که از دوری خاک سرکویی
در دیده و دل ریخته ام خار جفا را
ظالم برسان مژده گر افتاد گذارت
ازکوی کسی کش سر ما نیست خدا را
این نغمه به لب بی خبر از خویش فتادم
کز خاک رهت غالیه ای بود صبا را
چون باز به خویش آمدم از عالم مستی
گفتم که بگو آن صنم هوش ربا را
کز دوریت آتش به جهان زد دل گرمم
بیدادگرا دل شکنا طرفه نگارا
سوزد شب و آسوده بود روز خوشا شمع
قد احرقنی هجرک لیلا و نهارا
مپسند سیه روز و پریشان دل جمعی
یکباره مکش ازکف ما زلف دو تا را
القصه مرا بی تو دگر تاب نمانده ست
لن اقدر فی هجرک صبرا و قرارا
احوال حزین دل و دین باخته این است
یک ره چه شود تازه کنی عهد وفا را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş