شمارهٔ ۱۱۷
ح حزین لاهیجی
0
Altın Yaprak
در دل تنگ بود جلوه جانان ما را
یوسفی هست درین گوشه زندان ما را
صبح رسوایی ما دامن محشر دارد
ندهد تن به رفو چاک گریبان ما را
جلوه حسن تو چون می به رگ و ریشه دوید
آتش این برق بلا زد به نیستان ما را
زلف مشکین و شب بخت به هم ساخته اند
تا نشانند به این روز پریشان ما را
نشود باز که زندانی آباد شویم
به کجا می بری ای خضر بیابان ما را
بس که رنجیده دل از مردم مردم مانند
وحشت از سایه خود کرده گریزان ما را
سرفرازیم ز بخل فلک سفله حزین
زنده در گور کند منت احسان ما را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş