شمارهٔ ۱۲۱
ح حزین لاهیجی
0
Altın Yaprak
شوری به سر افتاده رسوای محبت را
ساکن نتوان کردن غوغای محبت را
هنگامه محشر را برهم زند از مستی
آن دم که به حشر آرند شیدای محبت را
درد دل عاشق را عیسی نکند چاره
درمان ندهد سودی سودای محبت را
گردی ز نمکدان لعل لب او باشد
شوری که به جوش آرد دریای محبت را
از نام چه اندیشد از ننگ چه پرهیزد
پروای جهان نبود رسوای محبت را
از همت سرمستان بردار حزین خضری
تنها نتوان رفتن صحرای محبت را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş