شمارهٔ ۱۲۳
ح حزین لاهیجی
0
Altın Yaprak
پس از ما تیره روزان روزگاری می شود پیدا
قفای هر خزان آخر بهاری می شود پیدا
مکش ای طور با افسرده حالان گردن دعوی
که در خاکستر ما هم شراری می شود پیدا
سرت گردم دل آشفته ما را چه می کاوی
درین گنجینه داغ بی شماری می شود پیدا
پس از فرهاد باید قدر این جان سخت دانستن
که بعد از روزگاری مرد کاری می شود پیدا
ز هر تن پروری جان بازی ما برنمی آید
به عمری از حریفان خون قماری می شود پیدا
چنین گر گریه مستانه را خواهم فرو خوردن
مرا از هر بن مو چشمه ساری می شود پیدا
من خونین جگر از بس که با خود داغ او بردم
کنی هرجا به خاکم لاله زاری می شود پیدا
به استغنا چنین مگذر ز من ای برق سنگین دل
مرا در آشیان هم مشت خاری می شود پیدا
به هر بزمی که از صهبای غم ساغر به کف گیرم
ز مژگان ترم سرمایه داری می شود پیدا
فراموشم نخواهد کرد آن سرو روان اما
بهار رفته بعد از انتظاری می شود پیدا
حزین ار خویشتن را از میان گم گشته انگاری
در این دریای بی پایان کناری می شود پیدا
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş