شمارهٔ ۱۵۱
ح حزین لاهیجی
0
Altın Yaprak
کامم چشید هر چه نگاهش عتاب داشت
زخمم مکید تا دم شمشیر آب داشت
یک رخنه نیست بی گل داغی به سینه ام
در خانه چشم روزن من آفتاب داشت
میزد قدم به وادی وصف رخت مگر
کامشب به کوچه خامه ما ماهتاب داشت
زان پیشترکه چهره به می ارغوان کنی
داغت چو برگ لاله دلم را کباب داشت
غمگین نیم که لب نگشودی به پرسشم
این بی زبان کجا سر و برگ جواب داشت
حیرت هم از تحمل دیدار عاجز است
از عارض تو آینه چشم پر آب داشت
جان را پی نثار رخت شمع دیده ور
در آستین گریه پا در رکاب داشت
تا بود فکر خال و خطی در خیال من
هر نقطه ام چو نافه چین مشک ناب داشت
شد موج زن به قلزم اندیشه مطلعی
از بس که نبض خامه من اضطراب داشت
در میکشی نگار من از بس حجاب داشت
پیمانه در کفش عرق آفتاب داشت
دیشب به کوی او شدم از رشک بدگمان
رنگ شکسته عجبی ماهتاب داشت
زلفش به قتلم این همه بی رحم دل نبود
تا تیغ آه جوهری از پیچ و تاب داشت
زان پیشتر که طرح شود نقش آب و گل
معمار عشق خانه ما را خراب داشت
روزی که نقش دولتم از بوریا نشست
مخمل به چشم دولت بیدار خواب داشت
مخفی نماندی از نظر نکتهسنج من
دیوان عمر اگر ورق انتخاب داشت
سردی رسیده می کند آتش طلب حزین
سرمای زهد خشک مرا بر شراب داشت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş