شمارهٔ ۱۶۲
ح حزین لاهیجی
0
Altın Yaprak
عهد پیرانه سری عشق جوان افتاده ست
جوش ایام بهارم به خزان افتاده ست
در فضایی که زند موج طلب حیرت ما
کعبه سرگشته تر از ریگ روان افتاده ست
عشق می گویم و چون شمع لبم می سوزد
راز پنهان من امشب به زبان افتادهست
از سر کوی تو نبود ره بیرون شدنم
بس که بر روی هم اینجا دل و جان افتاده ست
به ادایی دو جهان دین و دل آرد به کمند
پیچ و تابی که در آن موی میان افتاده ست
نگه شوخ تو در خار و خس هستی ما
گرمتر از نفس سوختگان افتادهست
مد احسان رسا قامت یار است حزین
همه جا سایه آن سرو روان افتاده ست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş