شمارهٔ ۱۶۶
ح حزین لاهیجی
0
Altın Yaprak
از بس که تو را خوی به عشاق گران است
بی قدر متاع سر بازار تو جان است
ته جرعه ای از ناز به گلزار فشاندی
زان روز لب غنچه ز خونابه کشان است
جان رفت و نکردی گذری بر سر خاکم
دل خون شد و مغروری ناز تو همان است
زبن پیش چنین در نظرت خار نبودم
هم بزم رقیبان شده ای این گل آن است
گر پشت دو تا شد سر سرو تو سلامت
غم نیست اگر پیر شدم عشق جوان است
گلگونه دولت نبود در خور مردان
این غازه گری لایق رخسار زنان است
ز افسانه گرم تو حزین جان و دلم سوخت
فریادکه این ناله آتش نفسان است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş