شمارهٔ ۱۸ - تجدید مطلع
ح حزین لاهیجی
0
Altın Yaprak
آلودهای به خون من جان نثار دست
کارم تمام تا نکنی بر مدار دست
باید نوازشی دل بی طاقت مرا
گاهی بکش به سلسله تابدار دست
در شهر شهره ام به تن خسته چون هلال
گیرد مرا مگر مدد شهریار دست
شیر خدا علی ولی کز حمایتش
دزدد به خویش حادثه روزگار دست
گر جویبار عاطفتش موج زن شود
هرگز به پنبه زار نیابد شرار دست
شیرازه ولایش اگر در میان نبود
با هم ندادی این نه و هفت و چهار دست
یک نقش پاست در قدمش نازد از چه رو
عزمش پی گشودن این نه حصار دست
خورشید بر دمد ز بن ناخن هلال
گیرد اگر به پیش کفش ز افتقار دست
بخشد اگر عنایت او خلعت بقا
هرگز نمی شود به گریبان دچار دست
گر ناورد به ذیل تولایش اعتصام
درکارگاه صنع نیاید به کار دست
صیت ورع دهد چو به عالم مهابتش
خشکد چو شانه در شکن زلف یار دست
گردد چو موج زن کف دریا عطای او
بر سر زند ز پنجه مرجان بحار دست
گر دست قدرتش ننهد پای در میان
ترکیب را به هم ندهد پود و تار دست
مدحش اگر نه چهره طراز سخن شود
معنی کشد ز خامه ی صورت نگار دست
شد یار دست و بازوی خیبرگشای او
روزی که جمله را شده بودی ز کار دست
ای مدعی بگو ز حریفان دگر که بود
تا بر زند به معرکه گیر و دار دست
بی حاصلی که از کرمش فیض یاب نیست
چون بید شسته نخل حیاتش ز بار دست
نرگس ز جام مهرش اگر رشحه ای کشد
مالد به چشم خویش ز خواب و خمار دست
شاها منم که برده به نیروی مدحتت
گلبانگ خوشنوایی من از هزار دست
خون دل است ز آتش غم پختگی گرفت
نظممکه برده است ز مشک تار دست
بر فرق فرقدان نهم از اقتدار پای
تا بسته ام به درگه تو بنده وار دست
در موکبم پیاده رود روح بوفراس
شد بر کمیت خامه مرا تا سوار دست
مانی کجاست این من و این کلک و این مصاف
یازیده است خامه صنعت نگار دست
آنجا که فکرتم شکند گوشه نقاب
حورا نهد ز خجلت من بر عذار دست
در بحر این قصیده بسی غوطه زد کمال
اما ندادش این گهر شاهوار دست
سلمان بسی به چشمه فکرت فشرد پای
اما نیافت بر سخن آبدار دست
داو نخست زد قلمم در سخن دوشش
بردم درین قمار ز یاران سه چار دست
کمتر نگار کلک مرا پای مزد نیست
صد بار بوسه گر دهدم روزگار دست
آید سبک به کفه میزان قدرتش
کلکم زند چو برکمرکوهسار دست
رنجیده است خامه کنون از دم حسود
از یک نسیم رعشه دهد بر چنار دست
تا کی خورم به سر چو قلم تیغ حادثات
باید کشید ازین هنر پایدار دست
با تیغ مصرعم چه کند طعن مدعی
غافل که می دهد به دم ذوالفقار دست
مدحش کجا وکوتهی پایه ات حزین
در زن به ذیل عاطفت اختصار دست
با صد جهان امیدگشوده ست از نیاز
هر مصرعم ز قافیه بر کردگار دست
طالع ضعیف اگر بود امید من قویست
خالی نمی زنم من امیدوار دست
دست حمایت تو شها بر جهان رساست
کوته نسازی از سر این خاکسار دست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş