شمارهٔ ۲۴۵
ح حزین لاهیجی
0
Altın Yaprak
یک دل به دیاری که وفا صاحب تاج است
بی سکه داغت نبود آنچه رواج است
شاهنشهیم باج ز افتاده نگیرد
هر سرکه بلند است مرا زیر خراج است
من کودک یونان کده صاف دلانم
لوح سبقم ساده تر از صفحه عاج است
بیماری عشق است چه آید ز مسیحا
بی فایده جان می کنم و مرگ علاج است
هر لحظه فلک لعبتی از پرده برآرد
این پیر خرف بین چقدر طفل مزاج است
ای دولت از این عرصه که ماییم کران گیر
از ما سر پا خورده به هر جا سر و تاج است
گم شد ره بیرون شد از آن زلف حزین را
ای دل بفروز آتش آهی شب داج است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş