شمارهٔ ۴۵۹
ح حزین لاهیجی
0
Altın Yaprak
خیالش گر چنین در خاطرم جاگیر می گردد
پس از مردن غبارم گرده تصویر می گردد
بود تا می جوان با او به صد جان عشق می ورزم
مریدش می شوم از صدق دل چون پیر می گردد
حذر کن ای سپهر از تیغ آه گریه آلودم
نفس چون آب بردارد دم شمشیر می گردد
رهین منت عشقم که افزود اعتبارم را
شکست رنگ بر رخساره ام اکسیر می گردد
غبار خاطرم انبوه شد لختی فرو گریم
بلی باران شود چون ابر عالمگیر می گردد
به خوان روزگاران دست خواهش را نیالایم
که آخر کام نعمت خواره از جان سیر می گردد
شدم شوریده خاطر از خیال گردش چشمی
به هم این حلقه ها چون بسته شد زنجیر می گردد
فلک طفل دبستان است طبع نکته سنجان را
کبود از سیلی من روی چرخ پیر می گردد
حزین از فکر آن شیرین دهن دایم گدازانم
شود چون استخوانم آب جوی شیر می گردد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş