شمارهٔ ۴۹۸
ح حزین لاهیجی
0
Altın Yaprak
زاهد از حلقه ما چون دگران برخیزد
کف زنان جامه دران رقص کنان برخیزد
پرده دیده حجاب است میان من و دوست
خرم آن روز که این هم ز میان برخیزد
خوار و پامال تر از سایه افتاده منم
از کنارم اگر آن سرو روان برخیزد
سینه دل را چه خیال است کند زندانی
زین قفس بلبل ما بال فشان برخیزد
با تو در خلوت دل وصل تو را می خواهم
کز میان کلفت روزان و شبان برخیزد
هر جفایی که کنی راحت جان است ولی
رسم انصاف مبادا ز جهان برخیزد
برکش از دل نفس مولوی روم حزین
تا ز گلزار سمن رنج خزان برخیزد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş