شمارهٔ ۵۰۸
ح حزین لاهیجی
0
Altın Yaprak
در خاره خدنگ نگهت کار نماید
خود را به عبث چشم تو بیمار نماید
آن دست که بالاتر از آن دست دگر نیست
دستی ست که جا درکمر یار نماید
تنها مرو ای بوی گل از طرف گلستان
یک لحظهکه این قافله هم بار نماید
در نرم زمین است بسی تعبیه دام
غافل مشو از راه چو هموار نماید
در دیده من غفلت از افسانه دنیاست
خوابی که به از دولت بیدار نماید
احوال نهان از روش شخص عیان است
عیب قدم لنگ به رفتار نماید
نبود اثر تیغ زبان بدگهران را
این خنجر چوبین چه قدر کار نماید
رندان نظر از زاهد بی مغز بپوشید
تا چند به ما جبه و دستار نماید
بر غنچه این دل که بود در بغل من
پیغام نسیم سحری نار نماید
برخاستن ازکوی غم قحبه دنیا
با همت نامرد تو دشوار نماید
این پست و بلندی که شهانند و گدایان
فرداست که با هم همه هموار نماید
وقت است که آن ساقی سرخوش ز خرابات
مستانه برون آید و دیدار نماید
عاجز نفس از سینه پرشور حزین است
غواص چه با قلزم خونخوار نماید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş