شمارهٔ ۶۱۳
ح حزین لاهیجی
0
Altın Yaprak
ای از رخت مشاطه را صد چشم حیران در بغل
مانند صبح آیینه را خورشید تابان در بغل
هندوی خالت را بود چین و ختن زیر نگین
زنار زلفت را بود صد کافرستان در بغل
لعل قدح نوش تو را میخانهها در آستین
خط زره پوش تو را صد جوش طوفان در بغل
صبح بناگوش تو را خورشید تابان خوشه چین
داغ سیه پوش تو را صد شام هجران در بغل
چشمت عجب نبود اگر دل را نگهداری کند
در می پرستی شیشه را دارند مستان در بغل
بوی محبت می شود پوشیده ما را در سخن
گر بوی گل پنهان کند باد بهاران در بغل
از دست جورت در چمن ای یوسف گل پیرهن
دارد دل صد پاره ای هر غنچه پنهان در بغل
چاک گریبان می کند چون لاله رسوا عشق را
چندان که می سازد دلم داغ تو پنهان در بغل
دیگر کجا عشق و جنون چون لاله پنهان می توان
داغم هم آغوش جگر چاک گریبان در بغل
دارم دلی کز ناله اش نالد به صد شیون حزین
اسلامیان کعبه را ناقوس رهبان در بغل
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş