شمارهٔ ۶۳۳
ح حزین لاهیجی
0
Altın Yaprak
غم دنیا ندارم در پی عقبا نمی مانم
به شغل دشمنان از دوست هرگز وا نمی مانم
نمی گردد گره مجنون صفت مشت غبار من
خراب وحشتم زندانی صحرا نمی مانم
ز امشب مگذران گر می کنی فکری به روز من
من آتش به جان چون شمع تا فردا نمی مانم
گسستن نیست در پی کاروان بی قراران را
چو موج از خود به هر جانب روم تنها نمی مانم
به این ضعفی که نتوانم به سعی از خویشتن رفتن
چرا در خاطر آن یار بی پروا نمی مانم
چو طفل اشک آغوشم به آسایش نمی سازد
گره در دامن مژگان خون پالا نمی مانم
گرامی گوهرم گرد یتیمی آرزو دارد
حزین از سیر چشمی در دل دریا نمی مانم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş