شمارهٔ ۶۴
ح حزین لاهیجی
0
Altın Yaprak
گران افتاده لنگر کوه درد سینه فرسا را
خدا صبری دهد دلهای از جا رفته ما را
به مجنون تنگ شد دشت جنون از شور سودایم
به هم پیچد سر شوریده ام دامان صحرا را
تب گرمی چو شمع داغ آتش طلعتی دارم
پر پروانه سازد نبض من دست مسیحا را
به کنعان چشم پاکی در سراغ خویشتن دارد
نمی ماند به کف پیراهن یوسف زلیخا را
دلم را بی قراری در بغل آرام می گردد
گران لنگر کند تمکین من موج سبکپا را
به این شوخی نسوزد هیچکس را اختر طالع
که بختم نیل چشم زخم شد زلف شب آسا را
عبث ناصح مرا دست تسلی می نهد بر دل
نیندازد کف از بی طاقتی شوریده دریا را
حزین از خامه ات خیزد سروش وادی ایمن
تجلی طور می سازد نی آتش نواها را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş