شمارهٔ ۶۴۷
ح حزین لاهیجی
0
Altın Yaprak
پریشان خاطرم از همنشینان عزلتی دارم
خموشی صحبت خاصی ست با خود خلوتی دارم
نمی آرد دل آزرده تاب نکهت زلفش
دماغ آشفته ام از بوی سنبل وحشتی دارم
سر خجلت به پیش افکنده ام از کرده های خود
به بیکاری سر آرم عمر را تا فرصتی دارم
نه جان را وصل دلخواهی نه دل را قوت آهی
من حسرت نصیب از زندگانی تهمتی دارم
نباشد بهتر از می در کف دریادلان چیزی
به زاهد جام خود را چون نبخشم همتی دارم
به تن دارم تب گرمی به لب دارم دم سردی
مرا بیماری عشق است بر جان منتی دارم
نمی یابم سراغ لیلی رم خورده خود را
به یاد وحشتش با چشم آهو الفتی دارم
کسی هرگز نبیند راه از خود رفتن ما را
حزین از حلقه مجلس کمند وحدتی دارم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş