شمارهٔ ۸۸
ح حزین لاهیجی
0
Altın Yaprak
به سر گسترده دارد ظل عالی خیل نازش را
مخلد باد یا رب سایه مژگان درازش را
فسون عاشقی ماست با خال و خم زلفش
که بازی می تواند برد مار مهره بازش را
قبول سجده را لازم بود محراب ابرویی
به کیش من قضا باید کند زاهد نمازش را
هنوز آن شمع بی پروا نبودش محفل افروزی
که از دل داشتم پروانه سوز و گدازش را
برد عشاق را فریاد من تا کعبه کویش
حدی شد ناله ام صحرا نوردان حجازش را
من و نقش قدم درکوی او زادیم هم طالع
سرا پا یک جبین سجده ام خاک نیازش را
به دلتنگی خوشم کز پرده بر ناید غم عشقش
چو بو در پرده پنهان کرده ام از رشک رازش را
مرصع کار از لخت دل شورنده سر دارم
شکن های پریشان طره سنبل طرازش را
ندارم شکوه در راه محبت از سر خاری
به پای بی خبر طی کرده ام شیب و فرازش را
هوس دارد که سازد تار جان پیوند هر مویش
اگر محمود می برد سر زلف ایازش را
حزین از ناله خامش گشت و تحسینی نفرمودی
به این جادودمی ها خامه افسانه سازش را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş