شمارهٔ ۹۰
ح حزین لاهیجی
0
Altın Yaprak
سفید کرد غمت دیده های تار مرا
بود سیاهی زلف تو روزگار مرا
چو شمع سوز دل خود مرا تمام کند
به دیگری نگذارد غم تو کار مرا
ز رستخیز نخیزد ز جا مگر که دگر
هوای گرد تو گشتن بود غبار مرا
ز چشم مست توام یک نظر بس است ولی
هزار میکده می نشکند خمار مرا
دغل مباز که هرگز خراب نتوان کرد
ز فیل مست ستم عهد استوار مرا
چو زلف رشته گلدسته میان تو شد
وفا پر از گل حسرت کند کنار مرا
همیشه ریشه نخلم ز گریه بود در آب
سموم هجر فرو ریخت برگ و بار مرا
ز تندباد نلرزد چو شاخ سنگین شد
دواست رطل گران دست رعشه دار مرا
به شمع وادی ایمن گشود دیده کلیم
ندیده بود مگر آتشین عذار مرا
کند شکوفه ی بادام خار مژگانم
به چشم من گذر افتد اگر بهار مرا
خمار در سر و چون چشم یار بیمارم
خبر دهید ز من مست هوشیار مرا
خوشم که ناوک آن غمزه خسته است حزین
دل فگار مرا جان بی قرار مرا
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş