شمارهٔ ۹۰۳
ح حزین لاهیجی
0
Altın Yaprak
ناله ام را در دلش تأثیر بودی کاشکی
شکوه ام را گاهگاهی می شنودی کاشکی
سیل را بی تابی از ساحل به دریا می برد
بی قراری های ما می داشت سودی کاشکی
گلستان نبود به دستان عندلیبان را چه شد
بلبلی از گلبنی می زد سرودی کاشکی
به ز جام می نباشد صیقلی ساقی کجاست
زنگ تقوا از دل ما می زدودی کاشکی
شبنم از دریای آتش زود زنهاری شود
مرهمی داغ مرا می آزمودی کاشکی
سوخت جان از شوق داد از بی زبانی های ما
آتش پنهان ما می داشت دودی کاشکی
سخت بی ذوق است گلشن ابر آذاری کجاست
بزم مستان را صفایی می فزودی کاشکی
خنجر ناز تو را نبود چرا پروای دل
عقده ای از خاطر ما می گشودی کاشکی
شمع گر سوزد به شبها روز آرامیش هست
چشم آتش بار ما یکدم غنودی کاشکی
رسته در دل از خرد خار و خس اندیشه ها
کشت ما را برق عشقی می درودی کاشکی
کلک خاموشت چمن را بی نوا دارد حزین
نغمه ای با عندلیبان می سرودی کاشکی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş