شمارهٔ ۴۳ - در مذمّت گرما
ح حزین لاهیجی
0
Altın Yaprak
در جهنمکده هند که از تاب هوا
شعله ور چون پر پروانه بود بال ملخ
دارد افسرده تو را شعبده چرخ حزین
چه توان کرد کنون ماهیت افتاده به فخ
بس که گرم است هوا آید اگر دمسردی
می دهم گوش زند بیهده چندان که زنخ
هرکسی را شطی از هر بن مویی جاریست
شاید ار سیل عرق شوید ازین خاک وسخ
نه همین جان اسیر از تف ایام گداخت
تن هم از کاهش آلام نحیف است چو نخ
روشنان فلک مجمره گردان بخیل
خنک آن دم که نویسند برات تو به یخ
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş