بخش ۴۹ - مناجات
ه هلالی جغتایی
0
Altın Yaprak
خداوندا بذات کامل خویش
بدریاهای لطف شامل خویش
بآن ذاتی که مانندی ندارد
جهان جزوی خداوندی ندارد
بآن سروی که از بطحا سرافراخت
علم بر عالم بالا برافراخت
بآن شاهی که ماه آسمان شد
شب اسری مکانش لا مکان شد
بدین پاک جمع پاک دینان
در ایوان فلک بالا نشینان
ببانگ هی هی رند خرابات
بیارب یا رب پیر مناجات
بروز کوته ایام شادی
بشب های دراز نامرادی
بمشتاقی که بی معشوق زارست
بمعشوقی که با عشاق یارست
بآن رازی که محرم نیست او را
بآن داغی که مرهم نیست او را
ببیماری که رفت از دست کارش
گریبان چاک زد بیمار دارش
بدردی کز دوا سودی ندارد
ز کس امید بهبودی ندارد
برنجوری که دل برکنده از خویش
طبیب او سری افگنده در پیش
بطفلی کو ز مادر دور مانده
یتیمی کز پدر مهجور مانده
بسوز مادری کز داغ فرزند
گریبان چاک کرد و سینه برکند
بشب های دراز ناامیدی
که در وی نیست امید سفیدی
بآه دردناک صبح گاهی
بفیض رحمت و نور الهی
که فیضی بخشی از نور حضورم
کنی مستغرق دریای نورم
هلالی را هوای آشناییست
بخورشید آشنایی روشناییست
بمهر خویشتن روزش برافروز
چو مهر عالم افروزش برافروز
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş