شمارهٔ ۱۶۰
ه هلالی جغتایی
0
Altın Yaprak
دلا گر عاشقی بنشین که جانانت برون آید
بر آن در منتظر میباش تا جانت برون آید
اگر صد سال آب از گریه بر آتش زند چشمم
هنوز از سینه من سوز هجرانت برون آید
ز تاب آتش می چون عرق ریزد گل رویت
زلال رحمت از چاه زنخدانت برون آید
چه بینم آفتابی را که از جیب فلک سر زد
خوش آن ماهی که هر صبح از گریبانت برون آید
سوار خاک میدان توام آهسته جولان کن
نمیخواهم که گردی هم ز میدانت برون آید
هلالی خواستی کز ضعف تن افغان کنی اما
تو آن قوت کجا داری که افغانت برون آید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş