شمارهٔ ۱۶۱
ه هلالی جغتایی
0
Altın Yaprak
غمی کز درد عشقت بر دل ناشاد می آید
اگر با کوه گویم سنگ در فریاد می آید
دلم روزی که طرح عشق می انداخت دانستم
که گر سازم بنای صبر بی بنیاد می آید
نمی دانم چه بی رحمی ست آن سلطان خوبان را
که هرگه داد خواهم بر سر بیداد می آید
رقیبا گر ترا اندیشه ما نیست معذوری
کجا بی درد را از دردمندان یاد می آید
طفیل بندگان من هم قبول افتاده ام گویا
که از هر جانب آواز مبارک باد می آید
عجب خاک فرحناکست کوی می فروشان را
که هرکس می رود غمگین همان دم شاد می آید
چه نسبت با رقیب سنگدل مسکین هلالی را
نمی آید ز خسرو آنچه از فرهاد می آید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş