شمارهٔ ۲۴۴
ه هلالی جغتایی
0
Altın Yaprak
مگو افسانه مجنون چو من در انجمن باشم
ازو باری چرا گوید کسی جایی که من باشم
کسی افسانه درد مرا جز من نمی داند
از آن دایم من دیوانه با خود در سخن باشم
رو ای زاهد که من کاری ندارم غیر می خوردن
مرا بگذار تا مشغول کار خویشتن باشم
جدا زان سرو قد گر جانب بستان روم روزی
بیاد قد او در سایه سرو چمن باشم
چسان رازی کنم پنهان که از صد پرده ظاهر شد
مگر وقتی نهان ماند که در زیر کفن باشم
مرا جان کوه اندوهست و من جان می کنم آری
ترا چون لعل شیرینست من هم کوهکن باشم
هلالی چون نمی پرسد مرا یاری و غم خواری
من مسکین غریبم گرچه دایم در وطن باشم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş