شمارهٔ ۲۵۴
ه هلالی جغتایی
0
Altın Yaprak
هر شبی گویم که فردا ترک این سودا کنم
باز چون فردا شود امروز را فردا کنم
چون مرا سودایت از روز نخستین در سرست
پس همان بهتر که آخر سر درین سودا کنم
ای خوشا کز بیخودیها سر نهم بر پای او
بعد از آن از شرم نتوانم که سر بالا کنم
ای که میگویی دل گم گشته خود را بجوی
من که خود گم گشته ام او را کجا پیدا کنم
بس که خوارم از سگانت شرم می آید مرا
چند خود را در میان مردمان رسوا کنم
من کیم تا از غلامان تو گویم خویش را
من چه سگ باشم که در خیل سگانت جا کنم
عاشق مستم هلالی مجلس رندان کجاست
تا دل و جان را فدای ساقی زیبا کنم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş